خاطره کلی ترم چهارم...

خرید بک لینک

به نام خدایی که میتوانم او را دربخار لطیف قلبم حس کنم...

- زهرا امروز می آیی کلاس انتگرال؟

-آره میام.

-دیوونه تو که میری کلاس نیمه خصوصی،ایقد پول میدی،پس چرا کلاس های مدرسه رو که ایقدر وقت گیرن وسطحشون پایین تره رو میای؟

- راضیه،کی گفت سطح کلاس های مدرسه پایین تره؟

درسته خیلی خسته میشم اما من بخاطر خانم میرزاپور حتی یه بارم غیبت نکردم چون ناراحت میشه وفکر میکنه به کلاسش بی احترام شده...

-بابو بالام جان

...

این تکه ای از مکالمه ی من ودوستم برمیگرده به دوره پیش دانشگاهی مان که داشتیم با جو کنکور دست وپنجه نرم میکردیم.

اما اکنون من ودوستم کیلومترها از خانه دور شده ایم .اودر دانشگاه تهران مهندسی میخواند ومن در کاشان...

روزهای اول از کاشان می ترسیدم احساس میکردم این شهر در یک حباب حبس شده است حبابی که پراز هوای سمی وخفقان آور...

روزها در پی هم میگذشتند ومن علاوه بر استادهای دانشگاهم دو استاد خوب دیگر پیدا کرده بودم که قبلا نمی شناختمشون یکیش زندگی خوابگاهی بود ودیگری گذر زمان.

تا ترم چهارم دنیای افکار من مثل آب وهوای کاشان در تلاطم بود.تا اینکه به ما گفتن برای کارورزی باید به مدارس برویم...

امروز قرار بود برویم مدرسه...نزدیک مدرسه بودم .که صدای زنگ تفریح رو شنیدم چقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود،این صدا روحم رو صیقل داد.و از آن لحظه بود که تصمیم گرفتم برای همیشه یک دانش آموز بمونم.آره یک دانش آموز...ودلم میخواست به همه بگم من یک دانش آموزم.

اون لحظه بود که نظرم درمورد همه ی دنیا عوض شد.

در این ترم من به مدارس مختلفی رفتم وچیزهای مختلفی در کاشان دیدم ویاد گرفتم...

در خیابان پسر بچه دبستانی را دیدم که در پیاده رو نشسته بود وجلوی خودش یک ترازو داشت که تمام دلخوشی اش بود.کنارش رفتم وبا او کمی صحبت کردم،اسمش مرتضی بود وآرزوهای بزرگی داشت انگار فقط توی فیلم ها روی این صحنه ها زوم میشود.اسم مدرسه اش رو پرسیدم وتصمیم گرفتم یه روز بروم مدرسه شان...آن روز در مدرسهشان حکایت پادشاه رو تعریف کردم.پادشاهی که میخواست به بهترین نقاشی در رابطه با آرامش جایزه بدهد...اما من مدرسه ی آنها را که دیدم خودم تمام جواب هایشان را فهمیدم.

من در کاشان ثروتمندان زیادی را دیدم که بسیار مهربان بودند.

اما نمیدانم چرا این انسان های مهربان اطلاعی ازاینجور مدارس ندارند که بعضی از بچه های کاشان روی نیمکت های خیلی سختی مینشینند.شایدیک کیک ساده بتواند بعضی از بچه هارو فقط برای یک ساعت سیر کند اما یک محبت خالصانه میتواند روح آنها را برای یک عمر سیراب کند.

پس کجاست سعدی که بگوید:

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چوعضوی به درد آورد روزگار دیگر عضوها را نماند قرار

از این مدارس بگذریم....

مدارسی دیگری دیدم که در تلاش بودند،مدارسی که داشتند با تمام سختی ها وسنگ های این مسیرخلاف جهت آب حرکت میکردند تا به مدارس پیشرفته جهان اولی ها برسند.

من در این مدارس دیدم که چقدر همه چی تغییر کرده است .بچه ها برای یادگیری درس ساعت،ساعت های دیواری خونشونورو آورده بودند.بدون هیچ ترسی از اینکه خراب بشود.اما من هنوز که هنوزه هنگام گردگیری ساعت خانمان میترسم که خراب بشود.

آن موقعه ها یادمه که معلم ها از ما میخواستن که سر کلاس ها ساکت وسراپاگوش باشیم ولقمه ای را که معلم جویده ما قورت دهیم...

اما کاش مثل اکنون در کلاس ها به ما اجازه ی اشتباه کردن میدادند.که اشتباه کنیم تا یاد بگیریم که شجاع باشیم و راهی برای جبران اشتباهاتمان پیدا کنیم ویا حتی بسازیم.من در این مدارس فهمیدم که دیگر بچه ها لقمه ی جویده ی معلم را قورت نمیدهند بلکه دوست دارند خودشان غذای روحشان را بجوند تا مزه ی لذیذ فهمیدن را در زیر دندان عقلشان حس کنند.

این روز ها در کاشان دلم برای مادر عزیز تر ازجانم بیشتر از همیشه تنگ میشود...

دقیقا در همین روز های دلتنگی ام استادم در سرکلاس درمورد یک ساعت درسی عجیب در مدارس اندونزی اشاره کرد که گفت در این مدارس یک ساعت از هفته را مادر یا پدرهای بچه ها به مدرسه می آیند وبچه ها باید پا های والدینشان را بشویند.

شاید حتی تصورش هم برای بعضی ها سخت باشد اما این برنامه درحال اجراست...

این روزها معنی خیلی چیزها عوض شده است حتی معنی سواد...

قدیم ها میگفتند هر کس بتواند بخواندوبنویسد با سواد است اما امروزه میگویند هرکس سواد رایانه ای و تفکر انتقادی داشته باشد با سواد است...

ویکی از افرادی که به من تفکر انتقادی وسازنده را یاد داند واز ایشون سپاس گذارم مدیر مدرسه ی صلاحی بودند.

وحالا من بهترین آموخته هایم را از بودن در شهر کاشان دارم. و فکر میکنم داشتن شغلی به این محترمی وزیبایی را از برکت احترام وحرمت نگه داشتن معلم انتگرالم دارم که در اول سخنم به آن اشاره کردم...واین بینش را پیدا کردم که برای زیبا بودن وزیبا زیستنم همیشه یک دانش آموز باشم.

وبرای همه آرزوی زیبا بودن وزیبا زیستن دارم.


موضوعات مرتبط: نوشته های من برکه ای از اقیانوس حرف های دنیا...

ما را در سایت برکه ای از اقیانوس حرف های دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره,چهارم, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی